محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3645

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بمانند و از جنگ خوارج دست بدارند . گويد : سپس چنان شد كه يكى از خوارج به نام مقعطر از مردم بنى ضبه كه عامل قطرى بر يكى از نواحى كرمان بود با يك دسته از آنها به جايى مىرفت و يكى از خوارج را كه مردى دلير بود و به وى دلبسته بودند بكشت . گويد : خوارج پيش قطرى دويدند و اين را به دو خبر دادند و گفتند مرد ضبى را به دست ما بده تا او را به قصاص يارمان بكشيم . قطرى گفت : « راى من اين نيست كه با يكى كه تأويلى كرده و در كار تأويل خطا كرده چنين كنم . راى من اين نيست كه او را كه از مردم معتبر شماست و ميان شما سوابق دراز دارد بكشيد » گفتند : « بايد بكشيم . » گفت : « نه » گويد : ميانشان اختلاف افتاد و عبد رب الكبير را سالار خويش كردند و قطرى را خلع كردند . دسته اى از آنها نزديك به يك چهارم يا پنجم با قطرى بيعت كردند و نزديك به يك ماه صبح و شب با هم نبرد كردند . گويد : مهلب اين را براى حجاج نوشت بدين گونه : « اما بعد ، خدا صولت خوارج را ميان خودشان افكند ، « بيشترشان قطرى را خلع كرده‌اند و با عبد رب الكبير بيعت كرده‌اند و « دسته اى از آنها با قطرى مانده‌اند و صبح و شب با همديگر نبرد « مىكنند و اميدوارم كه اين كارشان سبب هلاكشان شود ان شاء الله « و السلام . » گويد : حجاج به دو نوشت : « اما بعد ، نامهء تو به من رسيد كه نوشته بودى ميان خوارج اختلاف افتاده ، وقتى اين نامه به تو رسيد ، در همين حال اختلاف و جداييشان به آنها حمله بر ، مبادا